محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

164

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« من و دو دخترم و مادر فرزندانم » « فداى هود پيمبرمان باد » « كه بيامد و دلها به ستم خو گرفته بود » « و روشنى از ميان برخاسته بود » « بتى داشتيم كه صعود نام داشت » « و دو ديگر صدا و هبا بود » « و توبه گران او را بديدند » « اما دروغزنانش به تيره روزى گراييدند » « من نيز وقتى شب در آيد » « به هود و كسان وى خواهم پيوست » گويند در آن روزگار سالار و بزرگ قوم عاد خلجان بود . از محمد بن اسحاق روايت كرده‌اند كه وقتى باد از دره بر عاديان وزيدن گرفت هفت گروه از آنها كه خلجان نيز همراهشان بود گفتند : « بكنار دره شويم و باد را برانيم . » و باد يكى را بر ميگرفت و به زمين ميكوفت و گردنش مىشكست و چنان كه خداى عز و جل فرمود وى را چون تنه نخل افتاده وا ميگذاشت و جز خلجان كس از آنها نماند و او سوى كوه شد و بدان چنگ زد و كوه بلرزيد . هود به دو گفت : « اى خلجان ، اسلام بيار تا سالم مانى . » خلجان گفت : « اگر اسلام بيارم پيش خدايت چه دارم ؟ » هود گفت : « بهشت . » خلجان گفت : « اينان كه در ابر چون بختيان ديده شوند ، چه كسانند ؟ » هود گفت : « اينان فرشتگان پروردگار منند . » خلجان گفت : « اگر اسلام بيارم خدا مرا از آنها مصون خواهد داشت ؟ » هود گفت : « مگر شاهى هست كه سپاهش فرمان او نبرند ؟ »